دینادینا، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

دینای مامان و بابا

اولین مروارید

دختر مهروی من شکفتن اولین مرواریدت مبارک دیشب داشتم بهت غذا میدادم که متوجه شدم لثه هات ورم کرده ، بابایی گفت انگار دندون درآوردی من فوری رفتم یه قاشق چایخوری آوردم و روی لثه ات آروم زدم که صدای ضربه دندونت و قاشق رو شنیدیم وای که چه لحظه ی شیرینی بود من و بابایی خیلی خوشحال شدیم و کلی ذوق زده شدیم و خندیدیم تو هم از ذوق و خنده ما می خندیدی . دیروز من خیلی دپرس بودم و ناراحت ولی با دیدن دندونت انرژی گرفتم . انگار دوباره بهم امید دادی قربونت برم که باعث خوشحالی مامانت شدی. امروز حتما میرم برای یه هدیه میخرم     ...
23 مهر 1392

شیطنتهای جدید

دختر قشنگم این روزا خیلی شیطون شدی وقتی میری بیرون کلی بازی میکنی و از خودت صدا در میاری و وقتی کسی رو می بینی دستاتو تند تند تکون میدی، گاهی اوقات مردم  لپاتو میکشن و بعضی اوقات هم می بوسنت که من این کارشونو دوست ندارم آخه چند روز قبل روی دست و پاهات دونه های قرمز زد که دکتر گفت ویروسه و از طریق بزاق دهان منتقل میشه دوست ندارم دوباره مریض بشی . توی کالسکه همش میخوای بشینی و خودتو به میز جلوی کالسکه میچسبونی . از وقتی سوپ بهت میدم بهتر غذا میخوری و کلی ذوق نشون میدی برای قاشقت ،همش میخوای قاشقتو بگیری و باهاش بازی کنی البته شما فقط بعد از ظهر و شب اشتها داری و صبح که همش خوابی و ظهر هم نمیدونم چرا نمیخوری. هر روز که میگذره شیرین و...
16 مهر 1392

اولین مسافرت دینا

دختر مهروی من سلام   بازم بدقول شدم و دیر اومدم که برات مطلب بنویسم شرمنده ام دختر عزیزم. چند روزی میشه که از شمال برگشتیم این اولین مسافرت طولانی تو بود خیلی خوش گذشت تو هم کلی بازی کردی و ذوق داشتی . خاله سکینه و خاله زینب و دایی مهدی و مامان بزرگ توی این سفر همراه ما بودند، ما روز شنبه صبح ساعت 5 حرکت کردیم تو هم چون زود از خواب پا شده بودی همش بهونه میگرفتی و گریه میکردی تا شب که رسیدیم همدان تو همش گریه میکردی و به زور شیر میخوردی اون روز من پشیمون شدم که اومدیم مسافرت فکر میکردم که در حقت ظلم کردم و نباید به این مسافرت می اومدم ولی خدا رو شکر روز بعد حالت عوض شد و همش توی ماشین بازی میکردی و می خندیدی و با علی کوچولو بازی می...
3 مهر 1392
1